بستن تبلیغات

خاطرات با تو بودن
خاطرات با تو بودن
ثبت خاطرات باتو بودن

جنگلبهار 92

بهار 92-کیسوم

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:22 | يکشنبه 1 ارديبهشت 1392 توسط مامانی

باغ پرندگان و سیزده به در



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 1:21 | شنبه 31 فروردين 1392 توسط مامانی

وای از دست خودم ..... الان 5 ماه میگذره که هیچ پستی تو وبلاگت نذاشتم ....دختر عزیزم منو ببخش خجالت

خانم خانما خیلی تنبلی هنوز  تکلمت کامل نشده به غیر از چی شد ؟و بابا اومد ....جمله دیگه ای به یادم نمیاد که گفته باشی! اما کلمه زیاد بلدی .....

صدای بسیاری از حیوونها رو بلدی مثل :

سگ=هاپ هاپ            مرغ=قدقد           جوجه=جیک جیک              قورباغه=قور قور       

گوسفند=بع بع             بز=بع بع             موش=جیر جیر                 کلاغ=قار قار

زنبور=ویز ویز                اسب=نیه نیه      گرگ=عو عو                     الاغ=عر عر

مار=فیش فیش

اعداد رو تا 10 پشت سر هم و بدون اشتباه میشمری ...اما با زبون شیرین خودت !

اک-دو-سه-چار-نچ-شیش-افت-هشت-نه -ده

رنگهای اصلی+صورتی و نارنجی رو کاملا میشناسی و هر جا بببینی میگی باز هم با شیرین زبونیت چشمک

زرد-آبی-قمز(قرمز)-یشبز(سبز)-پینک(صورتی)-نایی(نارنجی)

چون صورتی رو هر چی میگفتم نمیتونستی ادا کنی و خیلی هم این رنگ رو دوست داشتی منم صورتی رو به زبان انگلیسی بهت یاد دادم .

نقاشیت هم عالییییییییییییییییییییییییییییییه و عاشق نقاشی هستی به نقاشی میگی: نشیلبخنداینقدر هم خوشگل میگی که میخوام بخورمتماچ

زود تر از همه بچه ها تونستی خط خطی کنی و دایره بکشی ....علاقه زیادی به قلم و کاغذ داشتی و جالب این بودوقتی یک بار برات کتاب می می نی رو خوندم که به اشتباه روی دیوار نقاشی کرده بود و مامانش بهش گفته بود که باید تو دفتر نقاشی بکشی تو هم اصلا این کار رو نکردی !

جونم برات بگه که الان  تصویر آدم با تمام اعضای بدن رو کاملا واضح میکشی ....موش و گل  هم دقیقا میتونی بکشی ... خیلی چیزهای دیگه هم میکشی که من زیاد بهشون دقت نمیکنم ببینم چه شکلی هستند ....چون تا میبینی من کنارتم پاستلت رو میدی دستم و میگی نشی ..... منم کلی اشکال هندسی +خونه و درخت و خورشید و گل+گربه و موش و آدم و ماشین خرگوش و.... میکشم تا اجازه بدی برم دنبال غذا درست کردن و کارهای روزمره....

  



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 1:15 | شنبه 31 فروردين 1392 توسط مامانی

تولد2سالگی

کیک تولدش:

کیک تولد

میز شام :

شام

شام2

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 2:52 | يکشنبه 5 آذر 1391 توسط مامانی

عزیزم ....عشقم.....جونم.... زندگیم .....2ساله شدی.

چه شبها که نخوابیدم و چه روزها که حتی لحظه ای ننشستم ....اما تمام سختیها خیلی زود فراموش میشوند...در عوض لحظه لحظه بزرگ شدنت .... قد کشیدنت....شیرین کاریهات.... شیرین زبونی هات .... شیطنت هات...رو شاهد بودم...روزهایی که دیگر تکرار نخواهند شد...

پس همه اینها رو به اون سختی ها به درررررررررررررررررررررر

از تولدت میخوام بگم ...

اینکه امسال نسبت به پارسال چقدر خانم تر بودی ....چقدر فهمیده تر بودی ...و چقدر مهربون تر بودی!

صبح  با بابایی رفتید پارک و کلی خوش گذروندی ....دوست داشتم تمام ثانیه های روز تولدت خوش باشی...

ظهر اومدی خونه و ناهار خوردی و یه کم سی دی دیدی و بعد از ظهر خوابیدی....فقط یک ساعت!

توی اون فاصله بابا خونه رو تزیین کرد و من هم میز رو چیدم و بقیه کارهای نا تمومم رو انجام دادم...وقتی که از خواب بیدار شدی کلی ذوق کردی ....عزیزدلم همش بالا و پایین میپریدی و میگفتی :چی شد...

وقتی میگی چی شد من و بابا قند توی دلمون آب میشه !چون با یه لحن سوالی و خاص خودت کاملا درست این جمله رو ادا میکنی....تشویق

لباس عروسی که خودم برات دوخته بودم و تن کردی و خوشحال و خرم....موهاتو گل سر زدم و کفشهاتو پوشوندم که زنگ زدند!

مهمونها اومدند و تو غرق خوشحالی....

اون شب این قدر زیبا رقصیدی که خودت هم باورت نمیشد !از اون زمان هر روز منو مجبور میکنی که فیلم رقصیدنت رو برات بذارم !با عشوه ....دستها رو بالای سرت میبردی و تکون میدادی ...پاها رو هم متناسب با اون تکون میدادی....عین آدم بزرگا!جالب این بود که فقط با یه آهنگ تولد خاص که خیلی دوستش داری میرقصیدی....هههههههههه

شام خوردیم و شمع فوت کردیم و کیک بریدیم و کادوها رو باز کردیم...واین گونه بود که فرشته کوچیک خونه ما دوساله شد....



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 2:37 | يکشنبه 5 آذر 1391 توسط مامانی

عزیز دلم به هر گوشه ای سرک میکشی....

توی هر شکاف مبل دستت رو فرو میبری....

روزی هزار بار میپری بالای مبل ها و روی اونها بدو بدو میکنی...

هر چیزی که به زمین میخ نشده باشه و بتونی تکونش بدی بلند میکنی و یا اگه مثل مبلها سنگین باشن هلشون میدی ....

هر وسیله ای که توی کابینت باشه از دید تو مخفی نمی مونه.... 

از هر چیزی که دستت برسه بالا میری...

 دوست داری چیزهای کوچیک رو داخل چیزهای بزرگ بذاری و بعد سعی میکنی بزرگتر ها رو در کوچکترها جا بدی...

و به طور خلاصه در هر کاری فوضولی میکنی خوشمزه

میدونم که از این طریق داری کلی چیز یاد میگیری ....بچه ها ناچارند نکاتی رو درباره اندازه -شکل-قابل حرکت بودن  هر چیزی بدونن و باید بتونن مهارتهای خودشون رو امتحان کنن ...

با اینکه هر روز خیلی از اینکه دنبالت باشم تا بلایی سر خودت نیاری خسته میشم  ....اما همیشه ششدانگ حواسم بهت هست تا سلامتیت به خطر نیفته و بتونی تجربه های مفیدی کسب کنی اوه



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:13 | دوشنبه 9 مرداد 1391 توسط مامانی

داری شجاع تر میشی نیشخندبرای تجربه و اکتشاف جرات بیشتری پیدا کردی.... چون کاملا درک کردی که هر وقت به امنیت نیاز داشته باشی من در کنارتم و آغوش من رو بدست می آوریبغل

دوست ندارم برای اینکه مستقل تر بشی تنها توی اتاق رهایت کنم یا از الان ببرمت مهد بذارم یا خونه دوست و آشنا رهات کنم...چون احساس میکنم اگه بخواهم با زور این کارها رو بکنم و تو دوست نداشته باشی اون وقت حس میکنی که دنیا جای مزخرفیه و در نتیجه بیش از پیش وابسته به من بار میاییاز خود راضی

بهت فرصت میدم تا به تدریج مستقل تر بشی و با غریبه ها (اعم از بزرگتر ها و بچه ها)بیشتر گرم بشی تا متکی به نفس تر و معاشرتی تر بشی...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:55 | دوشنبه 9 مرداد 1391 توسط مامانی

عزیزم امروز دقیقا 20 ماه و 12 روزه هستی... توی ماه مبارک رمضان به سر میبریم ...

توی ماهی که همه ما یه جوری به خدا نزدیکتر میشیم....و اخلاقیات برای همه مهمتر میشهلبخند

میخوام امروز از اخلاق و رفتارت بگم ......

(نه )گفتن رو خیلی دوست داریمتفکراگه بخواهی کاری انجام بدی میگی:نه!یا چیزی رو بخوری:نه! یا بقل کسی نری:نه! موهاتو  دوست نداشته باشی کوتاه کنی:نه!

ولی تصور کردم که اگه تو هرگز ((نه گفتن)) را یاد نمی گرفتی چه اتفاقی می افتاد؟؟؟؟؟؟؟؟

تبدیل به یه روبات خوش خخلق و تسلیم میشدی و هرگز از طریق آزمایش و خطا  چیزی یاد نمی گرفتی...

میدونم که این بهترین شیوه یاد گیریستتشویق

این جوری باهوش تر میشی  و میتونی مستقلا (حتی اگه غلط باشه)تصمیم بگیری...هورا



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:37 | دوشنبه 9 مرداد 1391 توسط مامانی

عزیز دلم 20ماهه شدی....فهمیده تر شدی....دوست داشتنی تر شدی....مهربون تر شدی....عاشقتم با تمام وجودمقلب

الان 16 تا مروارید سفید خوشگل توی دهنت داری...

وقتی میخواهیم بریم بیرون لباسهات رو جلوت میذارم و خودت اونی رو که میخواهی بپوشی انتخاب میکنی!

همین طور کتابهایی رو که دوست داری تا برات بخونم میاری میدی دستم تا برات بخونمشونتشویق

چند تا لیوان با رنگهای مختلف و اندازه های متفاوت داری که بهش برج هوش میگن....اونها رو میتونی مرتب رو هم بچینی و برج درست کنی یا برعکس  وبه ترتیب بر اساس اندازه اونها رو داخل هم میذاریتشویق

یه اسباب بازی دیگه هم داری که داخلش اشکال هندسی داره و اونها رو درست سر جای خودشون میتونی بذاری و با چکش میکوبی روشون تا درست سر جاشون واقع شنتشویق

کلی هم با آجرهات خونه درست میکنی و خراب میکنی و باز درست میکنیتشویق

مداد دستت میگیری و کلی توی دفتر نقاشی میکنیخوشمزهیه دونه مداد هم دست من میدی تا با هم نقاشی بکشیم و فورا میگی جش جش!

یعنی چشم چشم دو ابرو بکش !

منم روزی nبار برات آدمک و توپ و دست و پا و گل و درخت و پروانه و کوه و رود و ماهی و.... میکشم و از این روزها لذت میبرم....

کارتهای بن بن بن هم داری و کلی دوستشون داری....مخصوصا از کارت دختر و پسر خیلی خوشت میاد...این کارت ها رو برات خریدم تا توی حرف زدن و در آینده خواندن و نوشتن کمکت کنه...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 2:40 | يکشنبه 8 مرداد 1391 توسط مامانی

دختر گلم داری 5 تا دندون با هم در میاری....

4تا دندون از بالا که شامل 2 تا نیش و 2 تا دندون آسیاب میشه و 1دونه هم از پایین ....

نوک هر 5 تا دندون زده بیرون اما لثه هات همه قرمز و متورم شدن....بمیرم برات فکر کنم خیلی داری اذیت میشی ....چون بازم بد غذا شدی...ناراحت

چند ماه بود که خبری از دندون نبود اما الان یهو همه با هم تشریف آوردن....

یعنی الان 8+5=13 تا مروارید خوشگل توی دهان شماست...

دندون



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:30 | پنجشنبه 18 خرداد 1391 توسط مامانی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ








كد تقويم

كدهای جاوا وبلاگ






چت روم

جاوا اسكریپت




فال حافظ


Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
* * *
فال امروز
 *